عاشق است دیگر عشقش که سر کلاس که زنگ میزد میگفت :اقا اجازه! بریم اب بخوریم؟ حالا مدتهاست که دیگر اجازه نمیگیرد و این بار معلم به او میگوید :چند وقته خیلی داغونی برو یه ابی به دست و صورتت بزن!
بلبلان خاموش وپژمرده میان لانه شان/ ماهیان در انتظارقهقهه خندیدنت جاهلان اندر جهان غافل ز احوال تو اند /عارفان و عاشقان گریان برای رفتنت دست ها را برده ام بالا که تا بینی مرا / ذکر میگویم برای لحظهِ برگشتنت
داشتنت مثل هوای برفی یا نم نم باران جاده شمال یا مثل آن بغلی که عاشقت است و تنهایت نمی گذارد و یا مثل برگشتن آدمی که سالهای سال منتظر آمدنش بودی؛ آی می چسبد...