داستان دانشجویی

چهار دانشجوی خوشگذرون شب امتحان به جای درس خواندن
به مهمونی و خنده و تفریح گذرانده بودند و کاملا مشخص است
که هیچ آمادگی برای امتحانشون نداشتند

آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشهء آشفتهء ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهء کوتاهی . پهنای افق را پیمود
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را

پیرمرد ثروتمندی به سختی بیمار بود و با وجود این که چندین
پسر و دختر بزرگ داشت اما هیچ کدام سراغی از
پدر و مادر پیر و بیمار خود نمی گرفتند

در دهکده ای که نزدیک مدرسه شیوانا قرار داشت
زن و مرد فقیری زندگی می کردند که یک پسر کوچک داشتند

علی کوچیکه
علی بونه گیر
نصف شب از خواب پرید
چشماشو هی مالید با دس
سه چار تا خمیازه کشید
پا شد نشس
چی دیده بود ؟
خواب یه ماهی دیده بود
یه ماهی انگار که به کپه دو زاری
انگار که یه طاقه حریر
با حاشیهء منجوق کاری

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و لگنش از جایش درمیرود
پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد
دختر اجازه نمیدهد کسی دست به باسنش بزند